مرسی، من پیاده می شم
چند نفرین ؟
تنهایی پیاده می شم
..()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:11 توسط آشوک
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 8:38 توسط آشوک
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:2 توسط آشوک
|
کاشکی از امشب به بعد همیشه شب بود ،
نمی خواهم باور کنم زندگی وجود دارد ، چراغهای خاموش سکوت و نور ستارگانی که مرده اند
احساس تنهایی ، احساس یاءس نا امیدی و شاید اگر خودخواهی بگزارد گناه .
دوست دارم جایی باشم که این انسانهای احمق نیستند
منم آن ابرانسان ...
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 20:42 توسط آشوک
|
عروسکهاش بهش خیانت کردند
..()
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 15:44 توسط آشوک
|
از اینجا تا "من" چقدر راه زیاده
..()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 8:19 توسط آشوک
|
دیگر حتی سایه ام هم پشت سرم نیست
..()
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 1:4 توسط آشوک
|
لحظات زندگی به سرعت و به دفعات از جلوی ذهنم عبور می کنند ...
من کیستم ؟
تازه دارم کم کم مطمئن می شوم همه چیز رو به اتمام است ، همه لحظات پاک کودکی ....
دارم پا به سن می گذارم ، شاید هم پا به کثافات ، من حماقت کودکی ام را می خواهم اصالت بزرگی برای خودتان
نمی خواهم ، مگر زور است
..()
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 7:52 توسط آشوک
|
فکر میکنی فهمیدی ؟
خودت چی فکر می کنی ؟
..()
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 8:11 توسط آشوک
|
فکر کنم بازهم از خط زدم بیرون
ولی دیگه نمره ای نمونده که کم بشه
..()
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 8:9 توسط آشوک
|